بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
گويند: وقتى كه برادران يوسف عليه السلام ، او را در چاه آويزان كردند تا او را به آن بيفكنند، طبيعى است كه يوسف خردسال در اين حال محزون و غمگين بود، اما در اين ميان غم و اندوه ، ديدند لبخندى زد، خنده اى كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مى پرسيدند، يعنى چه ؟ اينجا جاى خنده نيست ؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسيم .
يكى از برادران كه يهودا نام داشت ، با شگفتى پرسيد: برادرم يوسف ! مگر عقل خود را باخته اى ، كه در ميان غم و اندوه ، مى خندى ؟ خنده ات براى چيست ؟
يوسف با جمال ، كه به همان اندازه و بيشتر با كمال نيز بود، دهانش چون غنچه بشكفيد و گفت :
روزى به قامت شما برادران نيرومندم نگريستم ، با خود گفتم : ((ده برادر نيرومند دارم ، ديگر چه غم دارم ! آنها در فراز و نشيب زندگى مرا حمايت خواهند كرد و اگر دشمنى به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنين برادران شجاع و برومندى ، چنين قصدى نخواهد كرد، و اگر سوء قصدى كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم ، و به برادرانم باليدم ، اكنون مى بينم همان برادرانم كه به آنها باليدم ، پيراهنم را از بدنم بيرون كشيدند و مرا به چاه مى افكنند.
اين راز را دريافتم كه بايد به غير خدا تكيه نكنم ، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالى .