تبليغاتX
پسران ایرانی

پسران ایرانی

وبلاگی برای بروبچز ایرونی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


در اوايل مرجعيت آية اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه مقدارى وجوه به حوزه علميه قم مى رسيد، و آية اللّه العظمى بروجردى ، به طلاب حوزه شهريه مختصرى مى داد. در سال دوم يا سوم اقامت ايشان ، چند نفر از علماى برجسته دريافتند كه وجوه به مقدار شهريه آن ماه نرسيده است ، و آقاى بروجردى نمى تواند شهريه آن ماه را بپردازد.
چند نفر از آن علماى بزرگ از جمله آنها امام خمينى رحمة اللّه كه در آن عصر با عنوان
((حاج آقا روح اللّه )) خوانده مى شد، .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط پسران ایرانی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حدود 22 قرن پيش ، شخصى بود به نام ((ماريا)) كنار دريا زندگى مى كرد، او منظره هاى زيبا و قشنگ دريا و دشت سرسبز، گياهان ، شكوفه ها، گلهاى قشنگ و شاداب ، دلربا، و مرغان و پرندگان رنگارنگ ، گوناگون رفت و آمد آنها و صدا و ترانه و چه چه دلنواز آنها، آن هم در هواى بسيار مطبوع و گواراى بهارى كنار دريا را مى ديد و مى شنيد.
غروب كنار دريا و شب مهتابى و ستارگان چشمك زن و هوا و ..............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:21  توسط پسران ایرانی  | 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


گويند: وقتى كه برادران يوسف عليه السلام ، او را در چاه آويزان كردند تا او را به آن بيفكنند، طبيعى است كه يوسف خردسال در اين حال محزون و غمگين بود، اما در اين ميان غم و اندوه ، ديدند لبخندى زد، خنده اى كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مى پرسيدند، يعنى چه ؟ اينجا جاى خنده نيست ؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسيم .
يكى از برادران كه يهودا نام داشت ، با شگفتى پرسيد: برادرم يوسف ! مگر عقل خود را باخته اى ، كه در ميان غم و اندوه ، مى خندى ؟ خنده ات براى چيست ؟
يوسف با جمال ، كه به همان اندازه و بيشتر با كمال نيز بود، دهانش چون غنچه بشكفيد و گفت :
روزى به قامت شما برادران نيرومندم نگريستم ، با خود گفتم :
((ده برادر نيرومند دارم ، ديگر چه غم دارم ! آنها در فراز و نشيب زندگى مرا حمايت خواهند كرد و اگر دشمنى به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنين برادران شجاع و برومندى ، چنين قصدى نخواهد كرد، و اگر سوء قصدى كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم ، و به برادرانم باليدم ، اكنون مى بينم همان برادرانم كه به آنها باليدم ، پيراهنم را از بدنم بيرون كشيدند و مرا به چاه مى افكنند.
اين راز را دريافتم كه بايد به غير خدا تكيه نكنم ، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالى .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط پسران ایرانی  | 

اشك جانسوز پيامبر صلى اللّه عليه و آله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله با اصحاب خود در جايى نشسته بودند، شخصى از راه رسيد بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله سلام كرد و نشست .........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:17  توسط پسران ایرانی  |